مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

141

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايستاده‌ام ، معالجت كنم يا بدرون خانه رفته ، از جنونش خلاص دهم . خادم از سخن او در عجب شد و گفت : اگر در همين‌جا كه ايستادهء ، معالجتش كنى ، هنرمندى خود آشكار خواهى كرد . پس در حال ، قمر الزمان بنشست و دوات و قلم بدرآورده ، اين بيت بنگاشت : عذرا كه نانوشته بخواندى حديث عشق * داند كه خون ديدهء وامق رسالتست پس از آن ، اين كلمات را بنوشت كه : شفاء قلوب در ديدار محبوب است . هركس را حبيب ، ستم كند ، خدا او را طبيب است . و هركدام از من و تو خيانت كند ، بمراد خويشتن مرساد . و از براى معشوق جفاپيشه جز عاشق وفادار نشايد . پس از آن بنوشت كه : اين كتابى است ازواله و حيران و عاشق سرگردان و اسير اشتياق و گداختهء آتش فراق ، قمر الزمان بن ملك شهرمان بسوى يگانهء دوران و شمسهء خوبان و رشك حور ، ملكه بدور ، دختر ملك غيور . اعلمى اننّى فى ليلى سهران و فى نهارى حيران زائد النّحول و الاسقام و العشق و الغرام كثير الزفرات غزير العبرات اسير الهوى قتيل الجوى غريم الغرام نديم السقام فانا السّهران الذّى لا تهجع مقلته و المتيمّ الذّى لا ترفأ عبرته فنار قلبى لا نطفى و لهيب شوقى لا يخفى . 10 پس از آن در حاشيهء كتاب ، اين بيت بنوشت : ز دست گريه كتابت نميتوانم كرد * كه مينويسم و در حال مىشود مغسول پس از آن اين ابيات نيز بنوشت : بيايمت كه ببينم كدام زَهره و يارا * رَوَم كه بىتو نشينم كدام صبر و جلادت گرم جواز نباشد ببارگاه قبولت * كجا روم كه بميرم بآستان عبادت پس قمر الزمان ، انگشتر ملكه بدور را در ميان كتاب بنهاد . كتاب بپيچيد و مهر بر او زد و در عنوان كتاب ، اين بيت بنگاشت : عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده * بازگردد يا درآيد چيست فرمان شما